زندگی به طور کلی تنها چیز قابل ستایش در دنیاست و زندگی انسان عبارتست از لحظاتی که عاشقانه نفس کشیده است. در واقع زندگی بدون عشق مفهومی ندارد و کسی که عاشق نیست اصولن زندگی نمی کند.
عشق تنها مفهوم ارزشمند در زندگی است و مفاهیم دیگر اگر ارزشی دارند ارزش خود را محتاج این هسته ی اصلی زندگی بشر هستند و هر مفهوم دیگری اگر در مجاورت و ارتباط با عشق قرار نگیرد ارزشی نخواهد داشت.
شاید معنی کردن کلمه عشق دشوارترین کار دنیا باشد اما اگربعضی از تصورات خود پسندانه و بیمار گونه که ناشی از محدودیت ها، نااگاهی ها و حقارت هاست را از نظر دور کنیم خواهیم دید که معانی فراوان و زیبایی را می توان برای عشق پیدا کرد.
قلب عشق ازادی و گذشت است و عشقی که از این دو فاکتور اساسی تهی باشد احتمالن یک بیماری روحی و روانی است و کسانی که دچار چنین عارضه ای هستند احتیاج به درمان دارند اگر چه اسم عاشق را بر خود بگذارند.
حال اگربخواهیم برای انسان هنرمند(هر انسانی می تواند به اندازه ی توان خود هنرمند باشد)وظیفه ای در نظر بگیریم به نظر می رسد ان وظیفه چیزی به جز "بسط ذهن مشترک عشق" نمی تواند باشد.
حال باید پرسید چگونه می توان به این مساله دست یافت. پاسخ به این سوال هم به این راحتی ها نیست و همه هنرمندان در تاریخ بشر سعی کرده اند که به نوعی به گسترش این ذهن مشترک کمک نمایند. اما یک چیز روشن است تا زمانی که چراغ های رابطه تاریکند این کار ممکن نیست.
تنها در اثر رابطه های صحیح انسانی است که مفهوم عشق گسترش یافته وبه چیز مشترکی بین انسانها تبدیل خواهد شد.
اما در این راه موانع بسیاری وجود دارد که جلوی تحقق روابط صحیح انسانی را گرفته اند.
جستجو کردن، پیدا کردن ریشه های این موانع و اگاه کردن ذهن اجتماع در این مورد و در نهایت تلاشی همگانی و مشترک برای از بین بردن این موانع باید مهمترین هدف هنر و هنرمند باشد.
حال سوال اینجاست کسانی که نه به عشق معتقدند ونه تلاش و مبارزه ی مشترک انسانها برای زندگی بهتر و انسانی تر چگونه می توانند شرم اورانه نام هنرمند را بر خود بگذارند. کسانی که خود هیچگاه زنده نبوده اند چگونه می خواهند زندگی را برای دیگران معنا کنند. اینان جز بیماریهای روحی و روانی چیزی ندارند که بخواهند انرا در جامعه و چه بسا کل جهان فراگستر نمایند.
در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که شناختن درد و ریشه یابی درست ان در واقع اولین و یکی از مهمترین مراحل نجات از بیماری است.وظیفه ی هنرمند امروز شناسایی درد های حقیقی و مشترک اجتماع و شناساندن این درد ها به همگان در یک قالب هنری مناسب می باشد :
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشگها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.
فروغ در این شعر به تاریکی چراغ های رابطه اشاره می کند و اینکه چرا انسانها همدیگر را به افتاب معرفی نمی کنند و فقط به دنبال خوشبختی فردی خود هستند و خوشبختی همدیگر را نمی خواهند. فروغ به امید روزی بود که انسانها این دیوارهای فاصله را از دور خانه هاشان برکنند تا اواز زندگی مشترک دوباره در جهان طنین انداز گردد.
" نمی دانم رسیدن چیست اما بی گمان مقصدی هست که همه ی وجودم به سوی ان جاری است کاش دنیا این همه ظالم نبود و مردم این خست همیشگی خود را کنار می گذاشتند و هیچکس دور خانه اش دیوار نمی کشید. معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی و تسلیم شدن به حدها و دیوارها کاری بر خلاف جهت طبیعت است."
در خاطرات سفر به ایتالیا چنین می نویسد :
" به ان سرزمینی اندیشیدم که فرسنگها با خاکش فاصله داشتم. در انجا نمی شد همانطور که بود، بود. در انجا ادم های ضعیفی را دیدم که سرهاشان را با خضوع و خشوعی مصنوعی در مقابل بت هایی خم می کردند که سالها بود برای خودشان ساخته بودند و خودشان هم می دانستند که با حقیقت فرسنگها فاصله دارد اما اینقدر جرات و جسارت نداشتند تا با مشت بر فرق بت ها بکوبند و از ان دنیای مسخره و نفرت اوری که برای خودشان ساخته بودند قدم بیرون بگذارند. ادمهایی را دیدم که به جان هم افتاده اند و سعی می کنند همدیگر را نابود کنند تا جای بیشتری برای زندگی کثیف خود به چنگ اورند. زنهایی را دیدم که غرق درخش خش ژوپن های
متعددشان و کاپ های پوست گرانبهاشان سنگ همجنسان مظلوم خود را به سینه می زدند ولی تمام فکرشان خرید ماشین لوکس تر و یا شاید ویلای مجلل تر بود و وقتی با کسی روبرو می شدند که همان حرفها را می زد ولی هدفش با انها متفاوت بود و زندگی اش را در این را ه گذاشته بود ان وقت پشت چشم نازک می کردند و معتقد می شدند که او مقام زن را در اجتماع تنزل داده است. وطنم را دوست داشتم اما از ان چه هموطنانم به من بخشیده بودند احساس خستگی می کردم. "
فروغ برای کسب شناخت عمیق از رابطه های موجود در جهان و بین انسانها به جستجوهای فراوانی دست زد . در اینجا چند مورد از مشاهدات او را در سفر به ایتالیا را برای روشن شدن موضوع می توان عنوان نمود :
" وقتی در رم زندگی می کردم گاهی اوقات به نظرم می رسید که هنوز در ایران و در تهران خودمان هستم. من که به خیال خود به یک کشور اروپایی مسافرت گرفته بودم در انجا با همان فشار و خفقانی روبرو شدم که در ایران وجود دارد.خرافات در میان مردم ایتالیا حکومت می کند، در ایران رفتن خاله خانباجی ها نزد دعانویس و دعا گرفتن برای معالجه امراض صعب العلاج را دیده بودیم ولی در انجا من به جوانانی برخوردم که داروی تمام دردهایشان را در شب کلاهی که پاپ یکبار بر سرش گذاشته بود و به همین دلیل متبرک شده بود جستجو. می کردند. با این تفاوت که خاله خانباجی هایی که در اطراف دعانویس ها می چرخیدند سواد نداشتند و محیط زندگی شان به انها اجازه نمی داد که رشد فکری بیشتری بکنند ولی جوانانی که به شب کلاه متبرک پاپ متوسل می شدند اغلب از دانشجویان دانشگاه رم بودند.
در جایی دیگر می نویسد :
اجتماع ایتالیا از خیلی جهات به اجتماع ما شبیه است در انجا هم اختلاف طبقاتی به شدت به چشم می خورد و زندگی اشراف و سرمایه داران به زندگی توده ی مردم هیچگونه ارتباطی ندارد.
در خیابان ها پیرزن ها با کلاه های عجیب و گرانقیمت پشت ویترین مغازه های لوازم ارایش فروشی ساعت ها درباره ی خرید یک لوله "روژ" یا یک گل تازه برای کلاه با هم بحث می کردند در حالیکه پشت جنگل کوچکی که در ناحیه ی فور موسولینی قرار داشت مردم در خانه هی حصیری و با وضعیت دردناکی زندگی می کردند و زنها صبح زود بچه هایشان را در بشکه های بزرگ اب با برس هایی که دسته ی بلندی داشت شستشو می دادند. کنتس های مجلل در خیابانهای مرکزی رم در میان گارد مخصوص شان که از سگ های پشمالوی کوچک تشکیل می شد در کافه های اطراف میدان "پوپولو" به دختران جوان چشمک می زدند و برای انها دعوتنامه می فرستادند .
همه ی این تضادها برای اولین بار مفهوم کلمه ی " رم " را در نظر من تغییر داد.
اشراف ایتالیا هم مثل اشراف خودمان توخالی و پرافاده بودند و من به همین دلیل برای انکه در میان ایتالیایی ها زنگی کرده باشم به توده ی مردم پناه بردم زیرا انها را سالم تر و اصیل تر می دانستم و هنوز هم می دانم.
در اثر همین مشاهدات بود که فروغ تصمیم گرفت حتا در بدترین شرایط هم از پا ننشیند و تا انجا که می تواند خط خشک زمان را ابستن کند. چرا که خط زمان خشک است و گذر زمان به خودی خود نمی تواند تغییری در زندگی انسانها ایجاد کند بلکه این انسانها هستند که می توانند در صورت کسب خودشناسی واگاهی و اتحاد سفری حجمی را در خط زمان انجام دهند و بدین صورت از مرگ و نابودی خود جلوگیری نمایند. ( 1 )
" سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را ابستن کردن
حجمی از تصویری اگاه
که ز مهمانی یک اینه برمی گردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند. "
و فروغ این سفر حجمی را با کاشتن دستهایش در باغچه انجام می دهد. منظور از دست می تواند دیدگاه های فروغ در مورد زندگی و روابط انسانی و تلاشهایی باشد که برای بسط ذهن مشترک عشق بین انسانها انجام داده است و به نوعی اشعار اوست که حقیقت اصلی زندگی او را تشکیل داده اند.
در تولدی دیگر می گوید :
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد ، می دانم، می دانم، می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت.
هر چند در جامعه و شرایطی که فرخزاد در ان می زیست موانع بسیاری بر سر راه رشد وجود داشت و از درک درست شعر فروغ واثرگذاری کامل ان جلوگیری می کرد اما او می دانست که با گذشت زمان و اگاه تر شدن جامعه و ایجاد شرایطی مساعدتر دستهای او جوانه خواهد زد و ثمره ی تلاشهای او مشخص تر خواهد شد. در ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد (2 ) می گوید :
نگاه کن که چه برفی می بارد...
شاید حقیقت ان دو دست جوان بود ،
ان دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دگر ، وقتی بهار
با اسمان پشت پنجره همخوابه می شود
ودر تنش فواران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار
در اخر باید گفت که جهان در حال تکامل است هر انسانی که به تکامل بیشتر این جهان کمک کند هرگز نخواهد مرد و کسانی که با اندیشه های کهنه تلاشی بیهوده برای کاهش سرعت این رشد و تکامل دارند همچون اسیاب های بادی خواهند پوسید. زندگی همچون جریان ابی است که خواهشی شفاف رو به جاری شدن دارد و بزودی این جریان انقدر قدرت خواهد گرفت که سد افکار پلید را خواهد شکست و انسانها زندگی برابر و ازاد را با هم و در کنار هم تجربه خواهند کرد . هر نیرویی که به اصل روشن خورشید بپیوندد هیچگاه نابود نخواهد شد و این معنای واقعی جاودانگی است چرا که تنها صداست که می ماند :
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ،
پیوستن به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است که اسیاب های بادی می پوسند
چرا توقف کنم ؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان می گیرم و شیر می دهم
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف اب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ،
تنها صداست که می ماند .
منابع :
تولدی دیگر
ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد
جاودانه زیستن،در اوج ماندن اثر دکتر بهروز جلالی
***
1- مقایسه شود با شعری از سید علی صالحی که در قسمتی از ان چنین می گوید:
" ما اشتباه کردیم که با چراغ به جنگ شب رفتیم
شب سرانجام خودش می شکند . "
این شعر به روشنی تفکر سطحی و کهنه ی امثال صالحی و باباچاهی و بسیاری دیگر از نا شاعران بی ارمان و اندیشه را در مقابل شعرهای عمیق و مدرن نیمای بزرگ، کسرایی ، شاملو ، ابتهاج وفروغ اشکار می کند . در پست بعدی راجع به این موضوع بیشتر سخن خواهیم گفت.
2- بسیار دوست داشتم که این شعر با توجه به امدن بهار و فواره های سبز ساقه های سبکبار و شکوفه دادن زندگی در اخر شعر این چنین پایان می گرفت که ( ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد ) و نام شعر هم همین می شد ولی افسوس که فروغ ...